تاریخ امروز:سه شنبه , ۲۱ آبان ۱۳۹۸
آشفتگی های شناختی

آشفتگی های شناختی و چگونگی مبارزه با آنها

 

“ما همه چیز را همان طور که خودمان هستیم میبینیم نه آنطور که آنها هستند. “

Anaïs Nin  ، نویسنده فرانسوی



در تمام زندگی ام با افسردگی درگیر بودم. این موضوع یک عادت بد در من ایجاد کرد. ذهن من به افکار منفی معتاد شده بود. دائما به دنبال دلایل غلط میگشتم تا آشفتگی هایم را تایید کنم. ذهنم نمیتوانست واقعیت را از دروغ تشخیص دهد. این مسئله که آشفتگی شناختی نامیده میشود، اساسا مفهومی در رابطه با درمان رفتار شناختی است که ذهن در هنگام تفکر , غیر منطقی عمل میکند.

 

ممکن است از خود بپرسید : آشفتگی های شناختی چطور اتفاق می افتد؟ ” خب, مغز ما برای محافظت از ما طراحی شده. مغز, ما را از خطر های بالقوه آگاه میکند. در مدت طولانی که در مورد واقعیت هایمان سوال میپرسیم, ارتباطات آشفته ای در مغز ایجاد میشود. ذهن ما برای ارتباط ایده ها و الگو ها طراحی شده است. این مشکل زمانی رخ میدهد که ما اطلاعات ناقص یا غلط را به هم وصل میکنیم. آشفتگی شناختی انواع مختلفی دارد. با این حال در این بخش, یک نوع از آن که همراه با افسردگی تجربه کردم را برای شما شرح میدهم:

 


تعمیم بیش از حد (overgeneralization)

این آشفتگی زمانی رخ میدهد که فرد پس از یک یا چند رویداد یک فرض کلی میسازد و در دنیا احساس تنهایی میکند. در گذشته که به دنبال عشق بودم و شهامت پیدا میکردم تا این حقیقت را به فرد مورد علاقه ام بگویم, آنها از من فاصله میگرفتند و رابطه ی دوستانه ی ما از بین میرفت. بعد از اینکه چند بار این موضوع برای من اتفاق افتاد, به طور غیر ارادی احساس میکردم بی فایده, زشت و غیر جذاب هستم.


جهش به سوی نتایج

در تمام زندگی ام , مشتاق پذیرفته شدن و ارتباط حقیقی با دیگران بودم. نیاز من به پذیرفته شدن از کنترل خارج شده بود. در نهایت به نتایج بسیار بدی رسیدم. این آشفتگی های شناختی شامل دو نوع است.

نوع اول : ” خواندن ذهن ” که به معنی حدس زدن افکار دیگران است. نوع دوم “پیشگویی” است. این آشفتگی زمانی رخ میدهد که شما اتفاقات آینده را پیش بینی میکنید. متاسفانه, من هر دو نوع را انجام میدادم. برای مثال, اگر شخصی به تماس من پاسخ نمیداد فکر میکردم از من متنفر است و از قصد من را نادیده میگیرد. برای نمونه در مورد پیشگویی, به خودم میگفتم : ” چرا باید از دوستانت بخواهی تا با تو بگردند, آنها دعوت تو را رد میکنند.”

 


بزرگ نمایی

در این نوع آشفتگی شناختی, فرد معنای هر چیز را به حداقل میرساند یا در آن مبالغه میکند. معمولا من خودم را دست کم میگرفتم. مثلا, هر زمان که به نمره ی خوبی دست پیدا میکردم, فکر میکردم که تنها خوش شانس بوده ام و به این موضوع توجه نمیکردم که یک فرد باهوش هستم.


نادیده گرفتن چیزهای مثبت

در این شرایط, فرد همه ی چیزهای خوب را نادیده یا باطل به حساب می آورد. من همیشه احساس میکردم زشت و چاق هستم. من به دنبال زیبایی آمریکایی بودم و از این جهت نا امید میشدم. من یک فرد لاتین هستم و از نظر همکلاسی های مدرسه یک فرد جذاب محسوب نمیشدم. من تمام نظرات آنها را در درونم نگه داشتم. در نهایت, هر گاه که شخصی از من تعریف میکرد باور نمیکردم و فکر میکردم دروغ میگوید.

استدلال احساسی

در این مورد, فرد احساساتش را به عنوان حقیقت میپذیرد. به عبارت دیگر, فرد در نهایت با خود میگوید: ” من این طور احساس میکنم پس واقعیت همین است.” من هر روز این کار را انجام میدادم. هر روز صبح که از خواب بیدار میشدم, احساس بدبینی داشتم. به همین دلیل, باور داشتم که تمام روز من بد خواهد بود.

شخصی سازی و سرزنش

در این نوع آشفتگی شناختی, خودمان یا فرد دیگر را سرزنش میکنیم. در مورد من, پدرم پرخاشگر بود و من را نمیپذیرفت. در نتیجه, من خودم را مقصر این پرخاشگری تصور میکردم و فکر میکردم برای او فرزند خوبی نیستم.


بیان بایدها

در این مورد, فرد در مورد بعضی ازمسائل ” باید” هایی را بیان میکند. عزت نفس ضعیف, اعتماد به نفس من را از بین برده بود. در نتیجه فکر میکردم: باید دقیق تر باشم, باید لاغر تر باشم, باید ثروتمند تر باشم, و باید بیشتر مورد عشق و علاقه قرار بگیرم.
حالا, بهتر است به سراغ بهترین قسمت برویم. از طریق آنالیز و درمان , توانستم با آشفتگی شناختی ام مبارزه کنم. به این منظور, باید به دنبال حقیقت خود باشید. این موضوع ممکن است نگران کننده و ترسناک باشد. به خصوص, زمانی که از الگوی تفکر اشتباهتان آگاه میشوید.

در این جا چند سوال که من از خود پرسیدم را برای شما مثال می زنم:

  • چطور متوجه شوم که این تفکر درست است؟
  • برای تایید این باور چه مدارکی در اختیار دارم؟
  • آیا فکر میکنم نمیتوانم هیچ کاری انجام دهم تا شرایطم را تغییر دهم؟
  • آیا دچار تعمیم ( کلی گویی ) بیش از حد هستم؟
  • این باور یا تفکر مفید است؟
  • آیا به بدترین چیزهای ممکن فکر میکنم؟
  • خودم را در مورد چیزهایی که مقصر نیستم سرزنش میکنم؟
  • این موضوع را شخصی سازی میکنم؟
  • این وضعیت را با موقعیت های قبلی مقایسه میکنم؟
  • اینها استاندارهایی هستند که باید برای منطقی بودن از آنها استفاده کنم؟
  • آیا این شرایط تحت کنترل من است؟
  • آیا خودم را در یک موضوع دست کم میگیرم؟
  • از چه دیدگاه های دیگری میتوان به این مسئله نگاه کرد؟
  • آیا روی جنبه های منفی یک موضوع تمرکز میکنم؟
  • آیا دوست قابل اعتمادی دارم که بتوانم با او مشورت کنم؟
  • در مورد این حقیقت گیج شده ام؟
  • تاثیر این نوع فکر کردن چیست؟
  • آیا آینده را پیش بینی میکنم؟

این سوالات به من کمک کرد تا نوع تفکرم را عوض کنم. در ابتدا که متوجه شدم با این نوع تفکر منفی به خودم آسیب زده ام بسیار ناراحت شدم. از اینکه فهمیدم سال های زیادی را به طور ناعادلانه تحت خشونت قرار گرفته ام بسیار متعجب شدم. در نهایت توانستم رفتارم را تغییر دهم. متوجه شدم که من نمیتوانم دیگران را تغییر دهم , اما یقینا میتوانم واکنش خودم را در شرایطی که در آن قرار میگیرم ,عوض کنم. به یاد داشته باشید, این سوالات نمیتوانند جایگزین کمک های تخصصی و درمانی شوند. با این حال, میتوانید این سوال ها را از خودتان بپرسید. استفاده از این سوال ها بسیار مفید است, اما مراجعه به یک درمانگر کمک بزرگی به شما خواهد کرد. در بعضی مواقع ممکن است سوال های بیشتری از خودتان بپرسید. این موضوع بسیار مفید است و بخشی از این فرآیند محسوب میشود. در صورتی که گیج شدید , یک گام به عقب بردارید و اجازه دهید دیگران به شما کمک کنند.

اگر این مقاله نظر شما را جلب کرده توصیه می کنیم ویدیو های روانشناسی نوکو را تماشا کنید.

منابع : https://en.wikipedia.org/wiki/Cognitive_disorder

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *